تبليغاتX
یکی به نعل یکی به میخ
عمليات- SH H

صداقت از يك طرف محدود است به دروغ و از سوي ديگر به ساده‌لوحي.

(استاموسا)

در يك بعدازظهر گرم تابستان مسوولان واحدهاي مختلف مرتبط با مسايل خاورميانه در سازمان CIA آمريكا از اينكه كامپيوترها كلا سوخته و آب شده و آنها مجبورند تا تعويض كامپيوترها چند ساعتي فكر كنند بشدت عصباني و كلافه بودند.

o

پيتر: خوب جوزف قضيه هنگ كردن كامپيوترها چه بوده چرا ما امروز مجبور شديم بنشينيم دور هم و فكر كنيم!؟

جوزف: كامپيوترها كلا در سه مرحله؛ اول قفل كردند بعد سوختند و در مرحله‌ي آخر از داخل آب شدند!

ارنست: اگر ممكنه بيشتر توضيح بدهيد عمليات مرحله‌ي اول چه بود و چرا كار به عمليات‌هاي بعدي كشيد؟

جوزف: عمليات اول موسوم به عمليات آخ (A-KH) وقتي شروع شد كه صحبت‌هاي ا ـ خ را ريختيم داخل كامپيوتر. ايشان كه شخصيت محترمي در ايران هستند گفتند: سهميه‌بندي بنزين خيلي كار خوبي بود ولي بهتر بود پس از انتخاب مجدد رئيس‌جمهور فعلي اين كار انجام مي‌شد.

پيتر:‌ خوب اين اطلاعات رو داديد به كامپيوتر؟

جوزف: بعله ولي بلافاصله كامپيوتر جواب داد من مردم!

ارنست: از كامپيوتر نپرسيديد چرا؟

جوزف: چرا؟  گفت: صداقتش منو كشته!

پيتر: يعني چي؟

جوزف: خوب شد كه شما مثل كامپيوتر فكر نمي‌كنيد و گرنه شما هم هنگ مي‌كرديد. خوب وقتي يك شخصيت مهمي از يك طرف مي‌گويد سهميه‌بندي كار خوبي بود و از يك طرف مي‌گويد كاش بعد از انتخابات اين كار انجام مي‌شد؛ اين يعني چي؟

ارنست: من داغ كردم يك نوشيدني لطفا ...

پيتر: خوب شد نفهميديم وگرنه ممكن بود صداقتش ما را هم مي‌كشت. خوب چرا در همين مرحله جلوي خراب‌تر شدن كامپيوترها را نگرفتيد؟

جوزف: چون ما هم واقعا مي‌خواستيم بپرسيم چي شده كه كامپيوتر گفته من مردم؟! ...

ارنست: خوب عمليات بعدي.

جوزف: عمليات بعدي موسوم به عمليات آن (A-N) بلافاصله بعد از ترميم كامپيوترها كه حدود 20 روز به طول انجاميد شروع شد.

پيتر: جزييات عمليات؟

جوزف: دكتر ا ـ ن در يك مصاحبه‌ي مطبوعاتي گفت: 85 درصد مردم كمتر از صد ليتر مصرف ماهانه بنزين دارند. 15 درصد باقي مانده هم يا تاكسي‌ها هستند يا ماشين‌هاي دولتي يا آژانس‌ها و  ... كه برايشان سهميه‌ي جداگانه در نظر گرفتيم.

ارنست: پس با اين كار مصرف بنزين بايد بالا برود چون كسي كه كمتر از سهميه‌اش مصرف نمي‌كند.

جوزف: حالا اين كه يك ERROR ساده بود. ما قبلا با همين كد A-N اطلاعاتي به كامپيوتر داده بوديم كه: «نه بابا قيمت بنزين را مجلس نبايد گران مي‌كرد. 20 تومان واقعا هم اضافه كردنش تاثيري براي دولت ندارد. بنزين هم حالا داريم سهميه‌بندي براي چي ...

پيتر: خوب كامپيوتر منفجر نشد؟

جوزف: نه سوخت. يك ماهي طول كشيد تا همه‌ي كامپيوترها را دوباره جا گذاشتيم و اطلاعات را وارد كرديم تا عمليات آش (H-SH)

ارنست: اين ديگه كدام عملياتيه؟

جوزف: برادر «ح ـ ش» در سر مقاله‌ي روزنامه «ك» نوشت كه بحرين مال ايران است بايد به ايران برگردد تا مثل جزاير تنبان (كوچك و بزرگ) آن را بسازيم و مركز گردشگري جهانش كنيم.

پيتر: خوب اشكالش چيه؟ ما كه خودمان بهتر مي‌دانيم. بحرين مال ايران بود ديگه!

ارنست: آره تا چهل سال پيش جزيره‌ي بحرين جزو نقشه‌ي ايران بود و در كتاب‌هاي  درسي تدريس مي‌شد. زمان شاه جدا شده و بخشيده شد به انگليس.

جوزف: خوب اين را كه من هم مي‌دانم كامپيوتر هم مي‌داند عوام‌ها (!!!)

پيتر: درست صحبت كن آقاي جوزف پس مشكل چيست؟

جوزف: آخه حالا كه سبيل فيجي و نيكاراگوآو شاخ و دم آفريقا را چرب مي‌كنند تا در شوراي امنيت راي عليه‌شان صادر نشود و رئيس‌جمهور براي اولين بار بعد از انقلاب رفت به امارات و به دستور ما افسانه سه جزيره مطرح شد تا مباحث به حاشيه برود و قضيه‌ي هسته‌اي مطرح نشود و به نتيجه نرسد و به دستور ما قضيه‌ي شيعه و سني مي‌خواهد جاي آمريكا و اسلام را بگيرد و به اشاره ما مفتي‌ها جواز انفجار اماكن متبركه را مي‌دهند و خون شيعه را مباح مي‌كنند. طرح اين مساله از طرف  آقاي ح ـ ش در روزنامه «ك» كه منجر شد به فتواي حلال‌شدن خون ايشان توسط مفتي بحرين يعني چي؟ ......

o

... آژيرهاي آمبولانس‌ها گوش ساكنان خيابان منهتن را كر كرده بود. نورهاي قرمز و آبي روي ديوارها همديگر را دنبال مي‌كردند. شش پرستار سه برانكارد را به سرعت و خالي داخل ساختماني كه به شدت تحت حفاظت‌هاي امنيتي بود بردند و وقتي برگشتند چيز زيادي روي برانكاردها به چشم نمي‌خورد. چشم‌هايي كه باز و متحير به آسمان نگاه مي‌كردند و دهان‌هايي كه از تعجب بازمانده بودند. مقداري گوشت آب شد و چند استخوان كه سگ‌ها هم ميلي به ليس زدن آن نداشتند.

دكتري از داخل آمبولانس با تعجب و حيرت به صحنه نگاه مي‌كرد. باقي مانده جوزف گفت ... چيه مگه؟

o

|+|نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت توسط حسین یوسف زاده |
صادرات بنزين و خودروهاي چندگانه سوز!

هميشه فرار به جلو كارساز نيست. ممكن است روي پشت‌بام باشي.

(اوستاموسا)

شنيده شد در يك اقدام متهورانه قرار است دولت اقدام به صادرات بنزين كند. خوب حق هم دارد. بنزين اضافي خطر آتش‌سوزي دارد و دولت بايد اين بار، بنزين را فرافكني كند كه خداي نكرده آتشش دامن خودي‌ها را نگيرد!!

القصه وقتي قرار باشد كليه‌ي ماشين‌ها دوگانه‌سوز (بيگانه‌سوز به لحاظ سياسي!) شود؛ اين همه بنزين را مي‌خواهيم چكار؟ بايد صادر كنيم ديگر. فقط يكي دو مشكل كوچك وجود دارد كه بايد قبل از صدور بنزين حل شود.

حرف‌هاي ركيك سياسي!

مشكل اول اينكه در جايگاه‌هاي گاز (CNG) به دليل پايين بودن فشار باد و مشكلات فني ديگر باد قاطي گاز وارد كپسول‌هاي صندوق عقب مردم مي‌شود؛ يعني تاكسي دو ساعت داخل صف مي‌ايستد گاز مي‌زند؛ يك ساعت كه توي شهر دور مي‌زند؛ گاز تمام و باد از اگزوز خارج و بسيار اسباب شرمندگي مي‌شود.

رانندگان تاكسي كه اين روزها داخل تاكسي‌شان بيشتر از دانشكده‌هاي سياسي حرف‌هاي ركيك! سياسي زده مي‌شود؛ معتقدند دولت بنزين را بدهد مردم مصرف كند؛ باد را صادر كند. در حالي كه اين كار عملي نيست هر چند طراح اين حرف عزيزان زحمتكش و با تقواي راننده‌ي تاكسي باشند.

اينكه گفتيم با تقوا به اين دليل بود كه انصافا خيلي تقوا مي‌خواهد آدمي كه مي‌تواند بنزينش را بفروشد و راست راست در منزل بخوابد؛ اين كار نكند و توي اين گرما بيايد مسافركشي كند. بعضي‌ها مي‌گويند: اين عزيزان بيشتر براي مباحث سياسي مي‌آيند جهت مسافركشي وگرنه مي‌توانند روزي 10 هزار تومان بابت سود فروش بنزين بگيرند و بدون استهلاك خودشان و تاكسي در منزل استراحت كنند.

كپسو‌ل‌هاي صندوق عقب

مشكل دوم اين است كه خودرو را به عنوان دوگانه‌سوز مي‌خري دو ساعت توي صف مي‌ايستي تا نوبتت برسد بعد سوزن پمپ را فرو مي‌كني داخل باك گاز و باد وارد صندوق عقب مي‌شود؛ اما با وحشت مي‌بيني از درز صندوق عقب بوي بد بيرون مي‌آيد. در صندوق عقب را باز مي‌كني مي‌بيني اي دل غافل اصلا كپسول در صندوق عقب نگذاشتند. مثل اينكه كپسول صندوق عقب حق مسلم ما نيست. خوب اين چه دوگانه‌سوزي است كه كپسول ندارد؟

خودروها را سه‌گانه‌سوز كنيد

ما از آن آدم‌هايي نيستيم كه انتقاد غيرسازنده بكنيم؛ بلكه انتقاد مي‌كنيم سپس يك پيشنهادي مي‌دهيم كه دو سه تا مشكل با هم  حل شود.

پيشنهاد ما اين است كه خودروها را به جاي دوگانه‌سوز؛ سه‌‌گانه‌سوز كنند.

مي‌پرسيد سوخت سوم چه باشد؟ بدون مقدمه مي‌گوييم مشروبات الكلي. چرا؟

براي اينكه به دليل صحت عملكردهاي تبليغاتي ديني ما روز به روز جوانان ما به طرف معنويات گام برمي‌دارند؛ اما اين تركيه‌اي‌هاي لائيك براي صدور مشروبات الكلي به اروپا از مرزهاي ايران استفاده مي‌كنند!! پليس هم بايد بگيرد ديگر. گاهي خبر مي‌‌دهند انبار مشروبات الكلي را كشف مي‌كنند كه اگر زمان طاغوت بود و جوانان غيرغيور آن روز جمعيتشان به اندازه‌ي جوان‌هاي غيور امروز بود با هر انبار بايد دو سه سالي لول مي‌شدند!!

خوب اين همه مشروبات را ما چه مي‌كنيم؟ اگر دوباره صادر كنيم كه نمي‌شود. توي دريا بريزيم ماهي‌ها بدعادت مي‌شوند!! توي چاه بريزيم ما رو مارمولك‌ از زيرزمين تلوخوران مي‌آيند بيرون پس چه كنيم؟

چاره همين پيشنهاد ماست. خودروهاي سه‌گانه‌سوزي درست كنيم كه اين مشروبات الكلي را كه كشف مي‌كنيم بريزيم داخل باك آن اتومبيل‌ها. اين‌طوري هم مي‌توانيم بنزين‌مان را صادر كنيم كه دولت جوان به آرز‌وهايش برسد؛ هم مشكل از بين بردن مشروبات الكلي، كه امروز تبديل به يك معضل اساسي شده است حل مي‌شود. فقط باز هم يكي دو مشكل كوچك مي‌‌ماند.

سه راهي در باك سوم!

اولا اين رانندگان زحمتكش غيور تاكسي‌ها بعضي‌هايشان به بهانه‌ي سهميه‌بندي بنزين چنان در مباحث سياسي مطروحه در  تاكسي از زمان شاه صحبت مي‌كنند كه بعضي جوان‌ها اگر ندانند خيال مي‌كنند انقلاب همان گندم بوده كه خورديم و از بهشت اخراج شديم. اين رانندگان پيرمرد احتمال دارد به باك سوم يك سه راهي بزنند! بايد بازديد روزانه بشوند!!

يكي هم اينكه مي‌دانيم الكل دود ندارد؛ البته وقتي مي‌سوزد يك گازي چيزي لابد از خودش باقي مي‌گذارد. بايد بپرسيم از كارشناسان كه استنشاق آن گازها آيا حالي به حالي مي‌كند خلق‌ا... را يا نه. اگر نمي‌كند پس معطل چي هستيم؟

|+|نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت توسط حسین یوسف زاده |
بزرگترين خدمت دولت

بزرگترين خدمتي كه دولت نهم به ملت شريف ايران؛ بلكه ساير ملل شريف و بزرگ كرد؛ خدمتي بوده كه در واقع به نظام دموكراسي جهاني كرده است اين خدمت بزرگ  و ماندگار كه يادگاري دولت نهم است اين است كه ملت‌ها نبايد با صندوق راي شوخي كنند چون ممكن است تا چهار سال بعد مرده و زنده‌شان بيايد جلوي چشمشان.

به قول اوستاموسا:

شوخي با صندوق راي شوخي با سرنوشت است
|+|نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت توسط حسین یوسف زاده |
آستانه‌ي تحمل مطبوعات

واقعيت اين است كه تحمل مطبوعات نبايد آستانه داشته باشد. آستانه‌ي تحمل مربوط به سياستمداران و قدرتمندان است آنان هستند كه به دليل داشتن ابزار قدرت بايد همواره توسط مطبوعات ضمن رعايت خطوط قرمز، آستانه‌ي تحملشان هم مدنظر قرار بگيرد.

يك فرمانده‌ي نيروي انتظامي در همين قزوين در عرض سه چهار ماه اول ورودش دو نشريه را به توقيف كشاند و از نشريه‌ي سومي هم شكايت كرد.

البته بلافاصله از همه رفع اثر شد چون از خط قرمزي عبور نشده بود؛ بلكه از آستانه‌ي تحمل فرمانده‌ي محترم اطلاعات صحيحي در دست نبود.

مطبوعات اما اگر قلم و كاغذ را ابزاري براي تدوين و تبيين منطق و آثار و عقلي و شرعي‌اش بدانند؛ پس گيرم كه براي تحملشان آستانه‌اي هم فرض شده باشد؛ گذر از آن آستانه نمي‌تواند اثري در نشريه داشته باشد و اگر اين ابزار به خودش اجازه بدهد كه شخصيت افراد و خلوت آنان را بكاود؛‌ با ستاريت خداوند درگير مي‌شود؛ حتي اگر درست بگويد و اگر اتهام وارد كند كه قبل از آن فرد؛ جامعه را مورد هدف قرار داده است.

نگارنده خيلي علاقمند است كه وارد يك عرصه‌‌ي ادعايي بشود كه آنچه شاه، صدام و منافقين را شكست داد؛ وجاهت فرهنگي ـ منطقي امام خميني(ره) بود؛ قبل از وجاهت قدرتي‌اش.

البته اثبات اين حقيقت فرصت، مقدمات و موقعيت مناسبي مي‌طلبد.

گل امام (ره) در پاسخ گلوله شاه و روشنگري‌هاي مظلومانه‌ي امام (ره) در طول دفاع مقدس و مواضع    پدرانه در برابر منافقين كه در آستانه‌ي فاز نظامي بودند آنجا كه فرمود: اگر من يك در هزار مي‌دانستم كه شما حرف حقي داريد من خدمت شما مي‌رسيدم (قريب به مضمون)

شاه و صدام و منافقين را مضمحل كرد. اقدامات نشات گرفته از قدرت سياسي ـ نظامي مراحل اجرايي آن بود.

o

فرهنگ دو مولفه‌ي بزرگ هنر و ادبيات دارد كه بخش هنر آن زاييده‌ي احساس است و قسمت ادبيات به معناي عام آن حاصل نوعي تفكر و تدبر منطقي است.

در يك خانواده زن قدرت فيزيكي‌اش اغلب بسيار كمتر از مرد است.

حتي قدرت اقتصادي‌اش! اما زن بي‌قدرت فيزيكي و اقتصادي با منطق و احساس (بخوانيد فرهنگ) چنان اين دو قدرت مرد را در اختيار مي‌گيرد كه گويي همه‌ي تصميمات موثر از سوي زن اخذ مي‌شود.

اين جايگاه، را فرهنگ در جامعه‌ي بزرگتر كشوري و حتي بين‌المللي دارد.

استفاده اهل قلم از زور به جاي منطق هرگز نمي‌تواند در مصاف زوري كه قدرتمندان دارند؛ لحظه‌اي تاب بياورد. مثل استفاده زن از زور بازويش در شرايطي كه اختلافي در خانواده پيش مي‌آيد. اين زمان اساس خانواده‌ مي‌لرزد. اين اقدام بي‌فايده باعث مي‌شود تو با سلاح مقابلت بجنگي نه با سلاح خودت.

به همين دليل هرگز كتاب و روزنامه‌اي قلم به هتاكي، هرزه دري و افشاي اخلاق و آبروبري نبرد مگر اينكه آلت دست زورمندي قرار گرفت.

ساز‌و‌كار منطق طوري است كه حاصلش طرف چالش را يا به پذيرش وامي‌دارد كه پيروزي است يا به استفاده از زور منجر مي‌گردد كه باعث مظلوميت صاحب منطق مي‌شود كه باز هم پيروزي است.

اين همه اما فقط در يك صورت به نتيجه مي‌رسد. در صورتي كه تو خودت را آماده‌ي پذيرش حرف حق كرده باشي. حتي اگر به كامت شيرين نيايد.

بايد اين كلام معصوم را پذيرفته باشي كه «آنچه را كه نمي‌پسندي بر برادرت ديني‌ات نپسند» صاحب قلمي كه به اين مرحله رسيده باشد؛ هرگز پرخاش و تحقير نمي‌كند. هرگز نقد غيركارشناسانه و تخريبي انجام نمي‌دهد. هرگز چيزي را كه نمي‌داند و اطمينان ندارد عنوان نمي‌كند. جمله‌ي «آن‌طور كه نقل كردند» تكيه كلام امام خميني(ره) بود چرا؟ براي اينكه اين جمله از اطمينان خبري كه شنيده شد؛‌ اما توسط آن بزرگي كه هرگز نمي‌خواست خلاف از او صادر شود عنوان مي‌شود؛ مي‌كاهد.

هرگز كاري را كه خودش انجام مي‌دهد به ديگران توصيه نمي‌كند. «لم تقولون ما لا تفعلون ...»

خلاصه كار فرهنگي از انشعابات بزرگ امر به معروف و نهي از منكر است؛ بنابراين همه‌ي شرايط اين اصل اصيل اسلامي را دارد.

|+|نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت توسط حسین یوسف زاده |
كارت كودن سوخت!

به «‌مشتي» گفتند: حالا كه بنزين كوپني شده است؛ اين شهروندان عزيزي كه كارت هوشمند سوخت نگرفتند چه كنند؟

«مشتي» گفت: بگويند فعلا با كارت پايان خدمت بزنند تا كارت هوشمندشان برسد.

گفتند: قربان آخر نمي‌شود.

«مشتي» گفت: راست مي‌گوييد حواسم نبود. خانم‌ها كه پايان خدمت ندارند. دستور بدهيد با كارت ملي بزنند ...

گفتند: آخر قربان ...

«مشتي» گفت: آخر ندارد ديگر هركس انجام نداد گوشش را بپيچانيد ...

o

اداره‌ي پست نيكاراگوآ

به استا‌موسا گفتند: ‌كارت سوختمان نيامد به همه جا رفتيم، پست ـ شركت نفت و ... نمي‌دانيم چكار كنيم.

استاموسا فرمود: بپرسيد كارتتان را نفرستادند نيكاراگوآ؟ يا ونزوئلا؟

o

مقصود تويي بنزين بهانه است

گفتند: 10 هزار تومان بياوريد كارنامه بچه‌ها را بگيريد، بردم ندادند. گفتند: شد 20 هزار تومان،‌ گفتم: چرا؟ گفتند: چون بنزين كوپني شد. گفتيم: چه ربطي دارد؟ گفتند: اگر گوشه‌ي كارنامه‌ روغن بريزيد بايد با چي پاك كنيم؟ گفتيم: با بنزين! گفتند: حق بيامرزد پدر آدم منصف را.

داديم و گرفتيم. به بچه گفتيم تو كه گفتي رياضي را بالاي 15 مي‌گيرم اين كه پنج است؟!

گفت: آن وقت هنوز بنزين كوپني نشده بود. گفتم چه ربطي دارد؟ گفت: معلم بنزين نداشت ماشين نياورد. خط هم نبود با ميني‌بوس آمد، كتش گرفت به صندلي جر خورد قير هم روي صندلي ميني‌بوس بود چسبيد به شلوارش عصباني بود هر چه را كه نصفه نوشتم خط زد و نمره نداد! رفتيم منزل ديديم بوي غذا نمي‌آيد. عيال استراحت مي‌كند. گفتيم نهار چرا درست نكردي؟ گفت چه غذايي چه كشكي؟ رفتم چيزي بخرم براي نهار؛ تاكسي پيدا نكردم چون بنزين كوپني شده بود. فهميدم همه چيز را هم بايد دو برابر بخرم چون بنزين كوپني شده است، برگشتم!

ما ديگر چيزي نگفتيم لباسمان را درآورديم عيال گفت: لباست را در نياور صبح كه گفتم توالت خراب شده است؛ يك نفر را بياور درست كند؛ دستشويي نمي‌توانيم برويم!

گوش ندادم و روزنامه را باز كردم و گفتم: بنزين كه كوپني شد به ما غذا نمي‌دهي شكمي كه غذا نمي‌خورد؛ دستشويي را مي‌خواهد چكار؟ تا بنزين آزاد نشود؛ دستشويي هم خبري نيست ...

o

 

|+|نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت توسط حسین یوسف زاده |
مساله اين است:

قاضي: خواهرم مشكل شما چيست كه نمي‌شود حل كرد و مجبور شديد تقاضاي طلاق بدهيد؟

زن: آقاي قاضي شما باور نمي‌كنيد مشكل ما اول چقدر كوچك بود، سر اينكه ماست شكم مهران را مي‌بندد يا گلاب برويتان شل مي‌كند اختلافمان شروع شد تا حالا كه به اينجا رسيد.

قاضي: خواهر من آخر اين چه مشكلي است كه يك زندگي را متلاشي كند؟ لابد يك مسايل ديگري هم هست.

زن: نه آقاي قاضي به جان پسرم. مشكل همين بوده حالاشم همين است. وگرنه ما كه اولش بله را گفتيم ديده بوديمش ديگر بچه كه نبوديم.

قاضي: فرض كنيد ماست شكم را ببندد آسمان به زمين مي‌آيد؟ روغن زيتون مي‌دهي به بچه، يا بر فرض شل كند؛ دوغ مي‌دهيد مي‌خورد سفت مي‌كند. اين دعوا دارد كه كار به طلاق برسد؟

زن: خوب من هم همين را گفتم. مي‌گويد اگر دوغ شكم را سفت مي‌كند؛ منظورت اين است كه ماست هم سفت مي‌كند! اصلا آقاي قاضي اين چه قضاوتي است كه شما مي‌كنيد؟ اگر دوغ سفت مي‌كند؛ پس چرا ماست شكم را شل كرده است؟

قاضي: من به فرض گفتم. منظورم اين است كه مشكل شل و سفت شكم بچه كه نبايد كار را به طلاق بكشاند!

استدلالات ماست و دروازه‌اي

زن: آقاي قاضي اصلا نظر شما چيست؟ بگذاريد من اول اين مساله را حل كنم. واقعا ماست شكم را مي‌بندد يا شل مي‌كند؟

قاضي: خواهر من اين را برويد از پزشك بپرسيد من قاضي‌ام آخر اين چه دعواي بي‌اساسي است؟ از كارشناس بپرسيد، مشكل را حل كنيد.

زن: من مي‌گويم: چرا مي‌گوييم «ماست بندي»؟ تخته‌بندي؟ چفته‌بندي؟ چون همه‌ي اين‌ها را مي‌بندند؛ بنابراين ماست مي‌بندد، شل نمي‌كند!!

قاضي: خواهر من چرا وقت خودتان و ما را مي‌گيريد. ماست را مي‌بندند. دروازه‌ را هم مي‌بندند پس ماست دروازه است؟ اين استدلالات ماست و دروازه‌اي چيست؟ برويد آشتي كنيد برويد پي كارتان.

زن: اتفاقا شوهر من هم مي‌گويد استدلال من ماست و دروازه‌اي است در حالي كه من مي‌گويم جواب ندارد اين حرف را مي‌زند. حالا آقاي قاضي شما يا قضاوت كنيد كه ماست مي‌بندد يا شل مي‌كند يا به تقاضاي طلاق ما رسيدگي كنيد چون كه در وقت بله گفتن ما شرط گذاشتيم توي عقدنامه هم نوشته است.

پزشكان سكولارند!

قاضي: خواهر من شما برويد از پزشك بپرسيد جوابتان را خواهد داد.

زن: من كه سوال كردم جوابم را هم گرفتم؛ اما شوهرم پزشك را قبول ندارد مي‌گويد پزشك‌ها اكثرشان سكولار هستند!!

قاضي با تعجب: چي‌چي‌لار؟

زن: سكولار!!

قاضي: اين چه قضاوت احمقانه‌اي است همه‌ي پزشك‌ها سكولار هستند؟ گيرم باشند به نظريه‌ي پزشكي كه ماست شكم را مي‌بندد يا شل مي‌كند چه ربطي دارد؟

زن: اين همان مشكل كوچك سابق است كه دارد ابعاد بزرگي به خود مي‌گيرد!!

قاضي: خوب ايشان را به يك روانشناس نشان بدهيد.

زن: اتفاقا من هم پيشنهاد دادم مي‌گويد روانشناس‌ها همگي ديوانه‌اند!

قاضي: جل‌الخالق. لابد مي‌گويد همه مهندس‌ها بي‌سوادند آره؟ دانشجويان چي؟

زن: نه! مي‌گويد مهندس‌ها غرب زده‌اند! دانشجويان هم در سياست دخالت بي‌جا مي‌كنند كه درس نخوانند!!

قاضي: شوهرتان خودش چه كاره است؟ لابد اقتصاددان است؟

زن: نه خير ايشان دلالي مي‌كند كميسيون مي‌گيرد. ضمنا اقتصاد را قبول ندارد و مي‌گويد اقتصاد‌دان‌ها همگي كمونيستند!!

قاضي با تعجب: اي بابا (بعد صدايش را پايين مي‌آورد) شوهر شما نظرش راجع به اهل حوزه چيست؟

زن: حوزه؟ ايشان مي‌گويد روحانيون كار نمي‌كنند!! (اگر مطلب چاپ شد اين قسمت حذف شود!)

قاضي: ايشان پس با كي موافق است؟

زن: با هيچكس ايشان حتي با خودش هم درگير است ... مي‌بينيد آقاي قاضي اين مشكل كوچك چه ابعاد وسيعي پيدا كرد؟ آيا مي‌شود با چنين مردي ادامه داد؟

ايشان قاضي را هم قبول ندارد

قاضي: نمي‌دانم وا... مي‌خواستم بگوييد بيايد جلسه بعد سه نفري صحبت كنيم كه قضيه حل بشود؛ اما ايشان هيچكس را قبول ندارد لابد ما را هم قبول ندارد ديگر.

زن: آقاي قاضي ايشان مي‌گويد مشكل بدحجابي كه نيروي انتظامي برخورد مي‌كند اما حل نمي‌شود مربوط به قوه‌ي قضاست ايشان مي‌گويد دانه درشت‌ها اگر آزاداند مربوط به قوه‌ي قضائيه است نه مجريه. ايشان مي‌گويد تا مي‌روند با دو تا پولدار برخورد كنند قضات مي‌گويند امنيت سرمايه‌گذاري به خطر مي‌افتد ...

قاضي: خيلي خوب خواهر من بحث سياسي ديگر نكنيد پرونده‌تان را دنبال كنيد طلاقتان را بگيريد اين حرف‌ها هم يادتان باشد كه دوباره به او رجوع نكنيد ....

|+|نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت توسط حسین یوسف زاده |
اين مطلب نبايد چاپ بشود

ـ مردود!!

ـ مردود؟؟ براي چي؟

ـ برو آقاي يوسف‌زاده تو را از در مي‌اندازند بيرون از پنجره داخل مي‌شوي. اين چه مطلبي است كه نوشتي؟ مگر دستور مدير مسوول نبود كه فعلا سياسي ننويسيد؟

ـ سياسي چيه خانم سردبير؟ اجتماعي است. مربوط به طلاق و دادگاه خانواده! چه ربطي به سياست دارد؟

ـ بچه‌ گير آوردي آقاي يوسف‌زاده؟ مي‌نشيني داستان مي‌نويسي همه مشخصات [...] را مي‌دهي به ضدقهرمان خيال مي‌كني هيچكس نمي‌فهمد؟

ـ خانم چرا استدلال ماست و دروازه مي‌كنيد؟ ماست‌بندي يك بحث بهداشتي است پس فردا تابستان هوا گرم مي‌شود مردم بايد دوغ بخورند نه نوشابه اين چه ربطي به سياست دارد؟ ...

ـ دوغ و نوشابه؟ نگفتم از در بياندازند بيرون از پنجره داخل مي‌شوي؟ مردود ....

|+|نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت توسط حسین یوسف زاده |
محكم‌باش! دولتي باش!

كمبود اعتماد به نفس به آدم خسارت وارد مي‌كند؛ اما دود زيادي‌اش به چشم ديگران مي‌رود.

«استا موسا»

بچه امتحان اول را خراب داد و روحيه‌اش را باخت. غمگين و مغموم نشسته بود كه مادر به دادش رسيد و گفت: پسرم امتحان اول را خراب كردي عيبي ندارد چرا روحيه‌ات را از دست دادي محكم باش. خودت را براي امتحان بعدي آماده كن. قرص باش. دولتي باش ...

بچه امتحان دوم را هم خراب كرد و آمد و يك گوشه‌اي وا رفت. مادر كه ديد با اين روحيه‌ي خراب ممكن است امتحانات بعدي هم خراب بشود، گفت: پسرم حالا دو تا امتحانت خراب شد؛ خراب شد كه شد! چرا روحيه‌ات را از دست مي‌دهي؟ محكم باش! دولتي باش!

بنازم به اين اعتماد به نفس!

بچه گفت: مامان اين محكم باش را مي‌فهمم؛ اما دولتي باش يعني چه؟

مادر گفت: ببين پسرم! دولت ساعت‌ها را عقب نكشيد. شش ميليارد ضرر به مملكت وارد كرد؛‌ اما روحيه‌اش را نباخت! گفت اين پول‌ها كه چيزي نيست نكشيديم عقب كه نكشيديم!!

بعد وام مسكن را بدون برنامه بالا برد؛ قيمت خانه‌ها دو برابر شد همه انتقاد كردند. روحيه‌اش را از دست نداد؛‌ اما گفت تقصير بنگاهي‌ها بود. ديد نگرفت؛ گفت تقصير بانك (پ) بود!

دو سال بنزين را گران نكرد. همه گفتند آقا گران كن كه بعد مجبور نشوي كوپني كني. گران نكرد. بعد مجبور شد كوپني كند؛ اما روحيه‌اش را نباخت. ساعت كار بانك‌ها را تغيير داد و همه چيز به هم ريخت. انتقاد كردند؛ باز روحيه‌اش را از دست نداد. مجلس هم نتوانست قضيه را جمع كند. ولش كردند خودش جمع شد! ديگه چي برات مثال بزنم؟

حالا دو تا امتحان خراب كردي چرا روحيه‌ات را از دست مي‌دهي؟ قرص بايست! مثل اينكه آب از آب تكان نخورده باشد!

پسر گفت: حالا فهميدم مامان جون، باشه.

o

بيا دوشم را بمال!!

فردا كه بچه از مدرسه آمد مامانش گفت: حامد جون امتحان را چكار كردي؟

حامد جون كيفش را پرت كرد يك گوشه و گفت: شما از كجا خط مي‌گيريد كه از من انتقاد مي‌كنيد؟

مامان گفت: انتقاد چيه حامد جون امتحانتو چكار كردي؟

حامد: من براي خدا امتحان مي‌دهم؛ فلذا به احدي پاسخ نمي‌دهم!!

مامان: مامان جون سرت به جايي خورده؟

حامد: شما شكست مي‌خوريد. مردم مرا دوست دارند شما را دوست ندارند.

مامان نگران شد و گفت: اي واي خاك عالم درس فشار آورده زده به كله‌اش بچه‌ام.

حامد: نه مامان نگران نشو، اين‌ها همه خرابي گذشته‌هاست كه من نمره‌هايم را تك مي‌گيرم. تك هم نمي‌گيرم، مي‌گيرم 5/3، تازه 5/3 از 18 بهتره. حالا هم نهار را حاضر كن بعدش هم بيا دوش‌هاي مرا بمال كه خيلي خسته شدم.

مامان: حامد جون .... پسرم ... چي شده؟ كسي چوبي، چيزي زده به سرت؟

حامد جابه‌جا شد و با خنده گفت: نه مامان‌جون نگران نشو. مگه خودت نگفتي دولتي باش!

o

 

|+|نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت توسط حسین یوسف زاده |
شلغم به جاي سيب‌زميني

وصف‌العلل المشكلات يحتلمون النصف المشكلات.

الاستا موسا

(بيان علت مشكلات؛ نصف مشكلات را حل مي‌كند.)        

(استاموسا)

ما واقعا از آقاي الهام (معروف به دكتر الهام) سخنگوي محترم دولت مهرورز و عدالت‌خواه تشكر مي‌كنيم كه هر مشكلي كه دولت‌هاي قبلي به وجود آوردند؛ با حوصله‌ ريشه‌يابي كرده، علت مشكلات را با صرف حداقل هزينه و بدون كمك خارجي و با جلوگيري از خروج ارز پيدا نموده اعلام مي‌نمايد و بخش عمده‌اي از مشكلات خودبخود حل مي‌شود.

در واقع دولت‌ها مثل زنجير به هم وابسته‌اند. مشكلاتي كه دولت‌هاي سابق درست كردند؛ آنقدر زياد است كه دولت عدالت‌خواه فعلي فقط مي‌تواند علت‌هاي آن را بيان كند و حل آن مي‌ماند به عهده‌ي دولت‌‌هاي بعدي. بالاخره آنها هم بايد كاري برايشان باقي بماند.

دولت‌هاي گذشته كوپنمان را خورده بودند

از جمله مشكلاتي كه در دولت‌هاي گذشته (كه حتي حقمان در كارت سوخت‌رساني را هم خورده بودند و به ما نمي‌دادند تا اينكه در اين دولت بحمدللـه كارت‌ها صادر و بخشي از آن توزيع شد و مابقي آن هم در دولت‌هاي بعدي توزيع مي‌شود!) به وجود آمد؛ مشكل مسكن بود. آقايان دولت‌هاي گذشته مردم را به ازدواج تشويق كردند تا مردم بروند خواستگاري و بله‌برون و عقدكنان و عروسي و ...؛ آن دولت‌ها عوض شدند حالا عروس و داماد از اين دولت مسكن مي‌خواهند اين كه درست نيست حال و هولتان توي دولت قبلي باشد و درخواست مسكن‌تان از اين دولت! خوب سخنگوي محترم آمدند ريشه‌يابي كردند، معلوم شد مشكل مسكن را بانك (پ) به وجود آورد. همين كه اعلام كردند، مشكل مسكن تا حدودي حل شد تا جايي كه شب صاحبخانه ما آمد گفت: حسين آقا چرا ديگر مهمان نمي‌آوريد؟ راستي يادم رفته بود اجاره خانه‌ها نصف شده چون معلوم شد بانك (پ) خانه‌ها را گران كرده بود؛ سپس نصف اجاره‌خانه‌ي ما را برگرداند و ديگران به هكذا و ديگران به هكذا.

در ديزي چه بريزيم؟

ما رجاء واثق داريم كه دولت محترم درباره مرغ و سيب‌زميني هم دست روي دست نگذاشته و دارد تحقيق مي‌كند كه گراني‌اش تقصير چه كس يا كساني است و مقصران وابسته به كدام جناح هستند و از كجا خط مي‌گيرند. خواهشمنديم نتيجه‌ي تحقيقات را زودتر اعلام بفرمايند؛ زيرا عيال فرموده؛ چنانچه سخنگوي محترم دولت اعلام نكنند كدام بانك يا خط و جناحي مقصر گراني سيب‌زميني است؛ مجبورم به جاي سيب‌زميني شلغم داخل ديزي بريزم كه تاييد مي‌فرماييد طعم خوبي ندارد و شلغم هرگز جاي سيب‌زميني را نمي‌گيرد و عواقب خوبي هم ندارد.
|+|نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت توسط حسین یوسف زاده |
يك بدآموزي تلويزيوني

طلبكاري كه به طور اغراق‌آميز طلبش را يادآوري مي‌كند؛ احتمالا بدهكار است.

«استا موسا»

يك روز يك مادري كه آمار نمرات پسرش را از مدرسه گرفته بود به او گفت: پسرم مي‌خواهم كمي با هم بي‌پرده‌تر صحبت كنيم. من شنيدم يك كمي درس‌هايت عقب افتاده و وضعت خيلي مطلوب نيست. شنيدم بعضي از نمراتت پايين آمده؛ البته به من گفتند نصف بيشتر درس‌هايت را زير 10 گرفتي؛ اما مي‌دانم كه شايعه است و درس تو آنقدر هم خراب نيست.

پسر كمي جابه‌جا شد و خيلي جدي گفت: مادر شما چرا بايد به شايعات گوش كنيد؟ چه اهميتي دارد كه مسوولان مدرسه چه مي‌گويند؟ مهم اين است كه من نمراتم بالاي پانزده؛ بلكه هجده است. اين حرف‌ها را مي‌زنند چون با من مشكل دارند. چشم ندارند موفقيت‌هاي مرا ببينند. چه كساني شايعه مي‌سازند؟ همين داداش‌ها و آبجي‌هاي خودم. زماني كه خودشان مدرسه مي‌رفتند نمراتشان همه‌اش زير 10 بود حالا براي اينكه خودشان را از زير سوال در بياورند مرا مي‌برند زير سوال. يا كار شاگرد دوم كلاس است كه خيال مي‌كند اگر من خراب بشوم او شاگرد اول مي‌شود جاي من. من بنا ندارم به اين آمارهاي غلط جواب بدهم ...

مادر كه ديد پسرش طلبكار شده و به جاي عذرخواهي و تلاش براي رفع مشكلات، تازه دارد او را نصيحت هم مي‌كند؛ كارنامه‌ي پسرش را كه در دستش تا كرده بود و نمي‌خواست نشان بدهد؛ انداخت روي ميز و گفت: نخير اين‌طوري نمي‌شود. از اين به بعد نبايد بگذارم گزارش رئيس‌جمهور از اوضاع مملكت و آمارهاي بانك مركزي را از تلويزيون نگاه كني.

اثر بدي رويت گذاشته است!! ...

|+|نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت توسط حسین یوسف زاده |
جدال يوسف‌زاده با مدعي(2)
n حسين يوسف‌زاده در كشف ميكروب سل حتي مثلا چه بسا اصلا ارزش‌گذاري‌هاي ما بي‌جا باشد. كه مثلا براي نجات انسان‌ها بوده باشد. كاشف، يك ميل دروني غيرقابل مهار براي پيدا كردن علت يك پديده (كه در ذهنش يك سوال بي‌جواب است و مي‌خواهد اعتماد به نفس او را از وي بگيرد و مقاومتش را در فهم اين پديده در هم بشكند) پيدا مي‌كند و معمولا هم بي‌اختيار و تحت تاثير جاذبه موفق‌شدن (مقاومت كردن تا پيروز شدن) به حل مساله نائل مي‌آيد. از اين جهت اين ميل دروني براي موفق شدن به هر قيمت مثل همان ميلي‌ست كه بازرگان نابغه براي موفق‌شدن دارد و سياستمداري براي نائل‌شدن به پيروزي و شاعري براي سرودن شعري كه خلق نشده است و ... ارزش‌گذاري‌ها پس از پيروزشدن نابغه و به دست ما انجام مي‌پذيرد. ناپلئون نابغه‌اي بود كه اگر امپراطور نمي‌شد؛ قطعا قادر به كنترل نبوغش نبود و آن را در جهت ديگري صرف مي‌كرد. نابغه مثل زن حامله نمي‌تواند از وضع حمل خودش جلوگيري كند. او مي‌زايد و خلق مي‌كند. زيرا تاريخ به او نيازمند است.(اوستا موسا) البته دور از چشم اوستا موسا به نظر ما همچنين جبري جبري هم نبايد باشد. بي‌انصافي‌ست. همه‌ي ما فكر مي‌كنيم بازرگانان و صنعتگران آدم‌هاي دنيامداري هستند كه براي خوشي اين دنيا دست به تجارت‌هاي سنگين مي‌زنند تا سودهاي كلان نصيبشان بشود تا از زندگي بيشتر لذت ببرند. عده‌اي هم كار آنها را عاقلانه نمي‌دانند. مي‌گويند يك انسان تا آخر عمرش اگر بخواهد خوب بخورد و خوب بپوشد و خوب زندگي كند مگر چقدر پول مي‌خواهد؟ سرمايه‌داري كه مثلا دويست ميليون تومان پول دارد براي زندگي راحت بي‌دغدغه خودش و فرزندانش كافي‌ است. چه دليلي دارد كه كارخانه مثلا مي‌سازد و شب و روز خواب و خوراك ندارد و در فكر رساندن مواد اوليه و حقوق كارگران و فروش محصول است؟ پس كي مي‌خواهد زندگي كند؟ بعد چون با عقل متوسط ما جور درنمي‌آيد ذوق حكيمانه‌مان گل مي‌كند و مي‌گوئيم: چشم تنگ مرد دنيادار را يا قناعت پر كند يا خاك گور غافل از اينكه آن بازرگان و صنعتگر نابغه‌اي است كه ديگر با خوردن چلو ماهيچه هر روزه و استراحت در ويلاي شمال يا احيانا خارج و سوارشدن ماشين بنز اقناع نمي‌شود او بايد مثل زن حامله خلق كند. او وقتي كالائي را به بازار مصرف مي‌رساند يا محصولي را توليد مي‌كند؛ رضايت يك زن را كه مادر شده به دست مي‌آورد. كدام زن را سراغ داريد كه راضي شود يك عمر خوش بگذراند اما مادر نشود؟ فرض كنيد يك سرمايه‌گذار مي‌خواهد كارخانه سيمان بسازد كه بايد در كنار زميني باشد كه خاكش قابل تبديل به سيمان باشد. كارشناسان برآورد مي‌كنند فلان منطقه فقط براي 50 سال خاك لازمه را دارد و در بهمان منطقه براي 100 سال. سرمايه‌گذار قطعا دومي را انتخاب مي‌كند. آن‌وقت عقل درويش و قانع و اديبانه و حكيمانه و فاضلانه ما گل مي‌كند و مي‌گوئيم: پدر جان چقدر حرص دنيا مي‌زني؟ تو 50 سال سن داري. 50 سال ديگر اگر زنده باشي؛ كه نيستي، يك پيرمرد 100 ساله‌اي آن سيمان 100 ساله را براي خاك گورت مي‌خواهي؟ بعد به بي‌عقلي او مي‌خنديم و خدا را در دل شكر مي‌كنيم كه عقل داريم. در حالي كه خانه‌اي كه ما در آن زندگي عاقلانه و خوشي را به انجام مي‌رسانيم حاصل نبوغ همان سرمايه‌دار است. كه اگر شكست بخورد قطعا از گرسنگي نمي‌ميرد؛ اما گرسنگي مي‌كشد (چون گفتيم كه نوابغ در بند خوردن نيستند حتي اگر زياد داشته باشند.) تا شكست نخورد و من و شما سيمان ارزان بدون حواله و نوبت بتوانيم مصرف كنيم. مشكل اصلي پيشرفت نكردن مشرق زمين همين توهمات ظاهرا عاقلانه است كه به شكلي انحرافي و غلط، خود را متصل به علائق ديني و معنوي مي‌داند. تا در كشور ما بازرگان و تاجر و صنعتگر احترام در خور و شان نداشته باشند و لقب سرمايه‌داران زالو صفت از رويشان برداشته نشود؛ اين مملكت مصرف كننده صنايع خارجي خواهد بود و نبوغ نوابغ اين رشته حداكثر به طور انحرافي در رشته‌هاي ديگر بكار گرفته مي‌شود.
|+|نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت توسط حسین یوسف زاده |
جدال يوسف‌زاده با مدعي
n حسين يوسف‌زاده تاريخ ادبيات ما پر است از مناظره درويش و توانگر صاحب قدرت و صاحب فضل كه هنوز هم ما بدون دليل و بدون كوچكترين نقدي تحت تاثير صرف دراويش و ادبا هستيم و حق را به آنها مي‌دهيم و صاحبان قدرت و ثروت را مذمت مي‌كنيم و تا چنين است هر چيز در جايگاه خودش قرار نمي‌گيرد. معلمين تاريخي ما شده‌اند دروايش گرسنه‌اي كه چهار تا كتاب خوانده‌اند و مثلا اديب شده‌اند و از مردم كناره‌گيري مي‌كنند و هيچكس را قبول ندارند و نزديك پادشاهان نمي‌شوند چون دكان بي‌نيازيشان بسته مي‌شود و راه مريد پروري‌شان قطع مي‌گردد. هركسي را كه تلاش مي‌كند به دنياداري متهم مي‌كنند هر تاجري را دزد مي‌خوانند هر حاكمي را ظالم مي‌دانند و هر نوع خونريزي را نهي مي‌كنند و كاري از دست خودشان هم برنمي‌آيد كه نان زن و بچه خودشان را بدهند و طفيلي مريداني هستند كه نانشان را مي‌دهند. قناعت در ادبيات ما مترادف شده است با بي‌چيزي و گدائي و گرسنگي و فقر و كار نكردن و در مقابل تلاش و كار و تجارت و كسب و زراعت و صنعت‌گري مترادف شده با دنياداري و جذب دنيا شدن و تحفه اينكه خودشان سرآمد مسلمين دنيا هم مي‌دانند كه هيچ پيغمبري و امامي طفيلي ديگران نبود. اگر چوپان نبود؛ بازرگان بود. اگر بازرگان نبود كشاورز بود و يا همه بود. در عوض بيكارگي و ذكر بي‌عمل و زير آفتاب نشستن، چشم‌پوشي و اعراض از دنيا نام گرفته است. اين است كه امت امام صادق(ع) كه يك شاگردش جابرابن حيان است كه اروپا هنوز از كشفياتش براي داروسازي استفاده مي‌كند؛ تا پنجاه سال پيش در فقر بهداشتي و بيماري و كوري و كچلي زندگي مي‌كردند تا دارو از اروپا برايشان آمد. كار دنيا با متوسطين كه اكثريت هستند، نمي‌گذرد. چه رسد به طفيلي‌هاي مدعي كه زمين و زمان را قبول ندارند. لذا در هر رشته‌اي نابغه همان رشته سرآمد مي‌شود و بار تاريخ را به دوش مي‌كشد. آغامحمدخان در حكومتداري كه 16 سال سكوت مي‌كند و تحقير كريم‌خان زند پيروز را تحمل مي‌كند و پس از مرگ كريم‌خان يك روز راحت زندگي نمي‌كند و تمام كشور را آرام مي‌كند و امنيت برقرار مي‌كند و ساعاتي را كه روي اسب نشسته است چند برابر ساعاتي‌ است كه در رختخواب خوابيده است؛ همانقدر نبوغ دارد كه رازي در كشف الكل بي‌خوابي مي‌كشد و گرسنگي و از لذائذ عقلاي متوسط مي‌گذرد. اما كشف رازي مثل كشف يك سرزمين نيست كه با آن مقايسه شود. كشف سرزمين با خونريزي امكان‌پذير مي‌شود اما كشف الكل اثر مستقيمي كه تعريف ضدارزشي داشته باشد ندارد. به همين دليل دانشمندان همواره در ذهن ما تصويري معصومانه دارند و حكومتداران تصويري خونريزانه. به ما گفته‌اند كه انيشتين اتم را براي مصارف انساندوستانه كشف كرده اما چه كنيم كه حكومت‌هاي جبار از آن براي آدم‌كشي استفاده مي‌كنند. اما به ما نگفته‌اند كه از كجا كشف كرده‌اند كه انيشتين اين اقدام را محض انساندوستي انجام داده است؟ البته چون خلاف آن هم دليلي ندارد كه در ذهنمان خطور كند؛ هرگز سوال هم نكرده‌ايم. اما الكل رازي هم مي‌سوزاند و هم ضدعفوني مي‌كند. هم مست مي‌كند. اتم انيشتين هم آدم مي‌كشد و هم زندگي آرام را راحت مي‌كند. برق اديسون هم گرمابخش زندگي است و هم فيلم ويدئوئي ضداخلاقي به وسيله‌ي آن ساخته و ديده مي‌شود. سينماي اديسون هم فيلم بينوايان و دكتر ژيواگو را نشان مي‌دهد و هم فيلم‌هاي سكسي مستهجن را. اساسا به نظر مي‌رسد فرآيند كشف و اختراع و آثاري كه از نبوغ به جاي مي‌ماند، با نظام‌هاي ارزش‌گذاري‌ها غيرقابل تعريف است.
|+|نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت توسط حسین یوسف زاده |
دسته‌بندي نوابغ
n حسين يوسف‌زاده اما نوابغ فقط در هنرمندان و مخترعين خلاصه نمي‌شوند. تاريخ بشريت براي زنده ماندن و پيش رفتن در هر صنفي به نوابغ نيازمند است. در حاليكه ما خيال مي‌كنيم مثلا فقط اديسون آدم خوبي بود. چون برق را اختراع كرد و ما مردم متوسط امروز لامپ را روشن مي‌كنيم و از زندگي بهره(!) بيشتري مي‌بريم. با اين تعريفي كه كرديم، نوابغ به چهار دسته بزرگ سياستمداران ـ دانشمندان ـ بازرگانان ـ هنرمندان تقسيم مي‌شوند. همه بحث ما در اين تقسيم‌بندي است تا حقي از نابغه‌اي ضايع نشود. چون او مثل متوسطين زمانش به خورد و خوراك و زندگي محدود خودش بسنده نكرد. اگر كاشف نشد؛ حكومتي را اداره مي‌كرد. اما قبل از ورود به اين بحث بايد تكليفمان را با مساله ارزش‌گذاري روشن كنيم تا از قضاوت‌هاي زودهنگام جلوگيري نمائيم. در بين هر چهار رشته نوابغ، بد و خوب وجود دارد. هيچكدام از اين نظر بر ديگري برتري ندارد كه هيچ؛ اساسا مي‌خواهيم بگوئيم كار آنها چنان از هم جداگانه است كه قياس نعل به نعل امكان ندارد. كار يك نابغه سياستمدار، حكومتداري است. اما حكومت چون خواهان دارد و در هر نقطه بيش از يك نفر نمي‌تواند بنا به ماهيت حكومتداري؛ حكومت كند؛ عده‌اي جانشان را مايه مي‌گذارند كه حكومت را به دست بگيرند. حاكم يا بايد از حكومتش دفاع كند و بكشد؛ يا آن را به خواهانش واگذار كند و احيانا خودش كشته شود. بنابراين نابغه‌اي مثل نادرشاه را نبايد با نابغه ديگري مثل سعدي مقايسه كرد. زيرا اين نابغه‌ي اخير اصلا لوازم كارش با جان سر و كار ندارد. تفكر است و نويسندگي. نظر او را يا مردم مي‌پذيرند يا نمي‌پذيرند. در هر دو حال لازم نيست خوني ريخته شود. اما خون‌ريزي از لوازم حكومت است. لذا اگر به سعدي بگوئيم آدم خوب و به نادرشاه بگوئيم آدم بد؛ آنهم فقط به همين دليل؛ ساده‌انديشي كرده‌ايم. خوب و بد نادرشاه با نوابغ رشته حكومتداري مقايسه و معلوم مي‌شود نه با مقايسه‌اش مثلا با كمال‌الملك! خون‌ريز نبودن براي شاه سلطان ‌حسين و مظفر‌الدين شاه و ناصرالدين شاه از اين حيث كه حكومت و ولايات را همسايگان بردند و آنها تكان نخوردند نه تنها يك فضيلت نيست بلكه رذيلت است. ‌بي‌عرضگي است به اينخاطر كه آنان نابغه نبودند. آدم‌هاي معمولي بودند كه سلطنت را به ارث برده بودند و حكومت حاصل نبوغشان نبود لذا مثل هر شاه متوسطي همه دنيايشان خلاصه شده بود به قصر و حرمسرا و جواهرات يعني شكم و زير شكم اما آغامحمدخان نابغه‌اي بود كه حكومت را به زحمت و شب زنده‌داري و مقاومت و پيگيري و تفكر به دست آورد و نادرشاه هرگز در قصر نخوابيد و نه او و نه آغا محمدخان هرگز شكم به چرب و شيرين عادت ندادند كه روز نبرد نتوانند از جايشان تكان بخورند. البته روشن است كه نادرشاه و اغامحمدخان و غيره با همطرازا نشان قابل مقايسه و نقد هستند. بدي و خوبي‌شان هم آنجا معلوم مي‌شود وگرنه كمال‌الملك مثلا يا رازي ابزار كارشان طوري نبود كه اگر مطابق ميل ديگري نباشد مواجه با مرگ يا زندگي بشوند. از قضا تمام حاصل اين مقاله بلند يك نكته است كه اين نوابغ چهارگانه در طول تاريخ به هر ميزان كه به هم نزديك شدند؛ در هم اثر گذاشتند و كار خودشان و مردم حال و آينده‌شان رو به پيشرفت گذاشت. چيزي كه در طول تاريخ ايران متاسفانه به دلايلي كمتر اتفاق افتاد؛ و اگر اتفاق افتاد افرادي مثل خواجه‌نصيرالدين طوس و بوعلي‌سينا و ابوريحان بيروني از آن درآمدند يا معماري زمان صفويه پايه‌ريزي شد و هر زمان هم كه از هم دور شدند و دشمني كردند؛ زو كه مترادف با حيوانيت است حاكم مطلق شد يا بيگانگان حاكم شدند. اساسا پيشرفت اروپا از زماني شروع شد كه نوابغ اين چهار صنف به جاي دشمني با هم و قبول نداشتن همديگر به يكديگر نزديك شدند و اروپاي امروز حاصل نزديكي نوابغ حكومت ـ بازرگاني ـ دانش و هنر است.
|+|نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت توسط حسین یوسف زاده |
معصومين(س) و عقل مادي
n حسين يوسف‌زاده استادي در دانشگاه داشتيم كه گفته بود: كار امام حسين(ع) در كربلا عاقلانه نبود! (عقل به تعبير مادي) ما از كفر او برافروختيم. گفت: امام حسين(ع) يك بازرگان بود. يعني كار داشت. زندگي داشت. امام بود. لذا احترام داشت. علم داشت. آنقدر مورد توجه معاويه و يزيد بود كه براي خليفه اهميت داشت كه او بيعت كند. بيعت او چه اثرات مادي عظيمي براي او داشت! مي‌توانست توجيه عاقلانه كند كه همه اين امكانات و مال و منال و موقعيت‌ها را براي بسط‌اسلام مصرف مي‌كنم. احترامش هم بيشتر مي‌شد. كسي هم به او خارجي نمي‌گفت خوني هم ريخته نمي‌شد. با عقل متوسط جامعه آن روز (و حتي امروز!) كار عاقلانه متوسط كدام است؟ زنده بودن و امنيت داشتن و راحتي داشتن يا جنگ و كشته‌شدن و كشتن؟ قطعا عقل متوسط اولي را مي‌پسندد اما امام حسين(ع) اين كار را نكرد. كاري كرد كه از يك نابغه سر مي‌زند. انديشه‌ آيندگان و ماندن آنچه را كه درست مي‌پندارد در تاريخ حتي اگر به قيمت جان خودش و خانمانش تمام شود. مي‌بينيم كه كار امام حسين(ع) مطابق با عقل خدائي بود اما خلاف عقل متوسط مردم زمانش بود. وقتي فيلم "امام علي" را تلويزيون نشان مي‌داد؛ يكي از عقلاي متدين به من گفت: مي‌ترسم در مردم اثر معكوس بگذارد. آخر كار سياسي معاويه و حيله‌هاي عمر و عاص كجا و انتخاب فلان پيرمرد كشاورز كه كفش به پا ندارد به استانداري كجا؟ او راست مي‌گفت: راوي بايد ابتدا عقل متوسط زمان وقوع واقعه و عقل متوسط مخاطبينش را ارزيابي و نقد كند؛ آنگاه مظروف را در ظرف آماده بگذارد. اگر يادتان باشد اصلا مردم عادي به سريال امام علي(ع) مي‌گفتند: سريال قطام! يعني آنچه كه بايد درك مي‌كردند و آنچه كه برداشت كردند؛ تناسب ظرف و مظروف بود!! امام علي(ع) جنگش با طلحه و زبير و همسر پيامبر و بعدش جنگ صفين و نهروان با موازين عقل توسط زمان خودش (يا حتي امروز گاهي!) نمي‌خواند. نكشتن عثمان، وقتي قرار است گناهش را به گردنت بياندازند. بيعت با ابوبكر ـ كمك كردن به عمر ـ نپذيرفتن شرط شوراي پنج نفره منصوب عمر براي خلافت پس از او و .... هيچكدام با عقل متوسط جور درنمي‌آيد. به همين دليل هم آنها تا تاريخ هست زنده مانده‌اند و مي‌مانند.
|+|نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت توسط حسین یوسف زاده |
معصومين(س) و عقل مادي
n حسين يوسف‌زاده استادي در دانشگاه داشتيم كه گفته بود: كار امام حسين(ع) در كربلا عاقلانه نبود! (عقل به تعبير مادي) ما از كفر او برافروختيم. گفت: امام حسين(ع) يك بازرگان بود. يعني كار داشت. زندگي داشت. امام بود. لذا احترام داشت. علم داشت. آنقدر مورد توجه معاويه و يزيد بود كه براي خليفه اهميت داشت كه او بيعت كند. بيعت او چه اثرات مادي عظيمي براي او داشت! مي‌توانست توجيه عاقلانه كند كه همه اين امكانات و مال و منال و موقعيت‌ها را براي بسط‌اسلام مصرف مي‌كنم. احترامش هم بيشتر مي‌شد. كسي هم به او خارجي نمي‌گفت خوني هم ريخته نمي‌شد. با عقل متوسط جامعه آن روز (و حتي امروز!) كار عاقلانه متوسط كدام است؟ زنده بودن و امنيت داشتن و راحتي داشتن يا جنگ و كشته‌شدن و كشتن؟ قطعا عقل متوسط اولي را مي‌پسندد اما امام حسين(ع) اين كار را نكرد. كاري كرد كه از يك نابغه سر مي‌زند. انديشه‌ آيندگان و ماندن آنچه را كه درست مي‌پندارد در تاريخ حتي اگر به قيمت جان خودش و خانمانش تمام شود. مي‌بينيم كه كار امام حسين(ع) مطابق با عقل خدائي بود اما خلاف عقل متوسط مردم زمانش بود. وقتي فيلم "امام علي" را تلويزيون نشان مي‌داد؛ يكي از عقلاي متدين به من گفت: مي‌ترسم در مردم اثر معكوس بگذارد. آخر كار سياسي معاويه و حيل